میخکوب به قلم مهدیه سجده
پارت هشتم :
بیبی به یاد روزهای خیلی دور خندید و دستش پشت کمر خستهی شهداد نشست:
- یه بار انقدر از دستش ذله شدم دعا کردم یه پسر لنگهی خودش نصیبش بشه...اما جاش یه برادرزاده بهش داد صد پله بدتر خودش.
و با دست به سرتاپای خسته و آش و لاش شهداد اشاره رفت ...
در حال بارگذاری ادامهی پارت هستیم. مشاهده ادامهی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.
لطفا کمی صبر کنید ...
با تشکر از صبر و شکیبایی شما

لطفا صبر کنید...

نرگس
1وای خدا چقدر این شیلا و سالار آدمای بوقی هستن (دیگه نشد بگم خیلی بد بود)🤣😂چقدر از این طور پدر و مادرا بدم میاد باعث بدبختی خانواده هاشون هستن